ستون به سقف تو می زنم
اگر که با کی برد خویش
اگر چه پیرم لیک مجال تحریر
جوانی آغاز می کنم
کنار جی افان خویش
اگر چه صد سال مرده ام به گور خود خواهم خندید
که دیگر گیر دهم منبعد به این و آن از پس و پیش (با قدری تصرف)
-----------------------------------
سلام دوباره خدمت دوستان
با توجه به مشکلات پیش اومده در ارتباط با وبلاگم و دیگه اینکه اون وبلاگ
قابل دسترسی نیست و هک شد رفت پی کارش منبعد با همین عنوان طنز
کوه و لیکن با تغییر کوچکی در آدرس اینجا می نویسم دوستانی که لینک
مارو دارند دو راه در پیششون هست یا تغییر بدند یا کلا لینکمون رو بندازن
بیرون که خیالشون راحت شه دشمنان هم اگر خواستند ضد حال بزنند که باز
ما در خدمتشون هستیم
به مرور با توجه به اینکه بک آپ پستهای من نزد دوست عزیزم آقای
عزیزالهی هست همه رواینجا انتقال می دم
و اما در کنار اینکار بیزینس هم می کنیم به قرار زیر
هزینه ی درج لینک ۵ هزارتومان برای شش ماه
هزینه تبلیغات وبلاگ شما ۵۰ هزارتومان طی یک پست
هزینه ی تعریف و تمجید از شما هر پست ۲۰هزار تومان
هزینه پستهای ضد فمنیستی برای آقایون هر پست ۱۰۰هزار تومان چون
دلتون خنک میشه
هزینه ضایع کردن و خراب کردن دیگران به سفارش شما ۳۰ هزارتومان هر
پست
بالاخره وبلاگ و وبلاگنویسی و زندگی خرج داره
لطفا در خواستهاتون رو به آدرسم ایمیلم ارسال کنید
پاینده باشید
هستیم در خدمتتون فعلا تا پایان امسال
|
او گفت با يك گل بهار نمي شود من گفتم با يك گل بهار آغاز مي شود دشت پر از شقايق و زندگي پر از تو و تو پر از مهر،مي خواهم اين واپسين هر چه كين ز دل بزدايم و هرچه غصه از دل بشورانم و بيارم باران را به باغ و بنشانم بذر نيكي تا رشد كند نهال دوستي سال نو بر همه مبارك اميدوارم هر كس ار ما دلخوري داره حلالمون كنه دلم مي خواست اين آخر سالي يه چيزايي بنويسم و پست كنم و به قول ري را سورپرايزترين پست آخر سال كه همانا معرفي خودم هست بزنم كه نشد و يا دعوت حامد رو اجابت مي كردم سه خاطره و سه آروز مي نوشتم اما فرصت اندك است وآخرسالي گرفتار واينكه تصميم گرفتم اين خواسته حامد رو با چاشني طنز و شوخي بنويسم اگر عمري باشه هر چه كردم نتونستم در مورد خودم چيز زيادي بگم جز همون چيزهايي كه گاهي تو كامنت گفتم اما... دوسال پيش با وبلاگها ي كوه بنا به دلايلي آشنا شدم و هنوزم مي گم خدا باعث بانيش رو نه لعنت! نه بگذار لعنت كنه چون هر چه كشيدم و مي كشم از دست اونه كه منو آلوده ي اين قضايا كرد وگرنه ما داشتيم فوتبالمون رو بازي مي كرديم . تقريبا چندي بعد از تولد كوهنوشت بود كه نوشتن رو هم با همون كامنتهاي كذايي در كوهنوشت شروع كردم و قرار هم بود همون چند كامنت باشه بعدش ما بريم دنبال زندگيمون كه ....امان از رفيق ناباب كه اين قصه تا همين چند ماه پيش ادامه داشت و بعد از اينكه ديدم صاحب وبلاگ بنا به دلايل موجه! خودشون نمي خواهند من چيزي در كامنتيگشون بنويسم از نوشتن منصرف شدم بندرت در ساير وبلاگها كامنت مي گذاشتم گاهي در ايران كوه و گاهي در آزاد كوه و آناپورنا كه مشولي لقب دختر كوهستان رو بهش داده و من خيلي لجم مي گيره! اماگذشته از اين شوخي ايشان نيز در كنار ساير خانمهاي كوهنوردي كه لايق اين لقب هستند با توجه به تلاش چشمگيرشون استحقاقشو دارند علي ايحال مدتي هم وبلاگهاي كوهنوردي رو كنا رگذاشتم ويا به قول اين خارجيها ميس كردم اما خواننده ي همه ي اونها بودم وليكن اغلب نظرات و نوشته هامو در كوهنوشت انتشار مي دادم و ساير كامنتها كمتر نظرات رسمي من بود وبلاگنويسي: پيشنهاد بعضي از دوستان گاهي اين بود كه وبلاگي بزنم اما زير بار نمي رفتم تا اين اواخر قبل از شروع با يكي از دوستان سر اين مسئله بحث زيادي كرديم و اصرار از ايشان انكار از من چون به واقع كار و بلاگنوسي هم بلد نبودم و هنوزم بلد نيستم واسه همينه فونت نوشته هام هميشه قاطي پاتيه چون يه (كامپيوتر من) حرفه اي نبوده و نيستم .فلذا اصرار ايشان موجب شد بپذيرم اما دو شرط قيد كردم اول اينكه وبلاگ رو ايشان بسازه و تنظيماتشو انجام بده و من فقط مي نويسم بهمين دليل هم گاهي مي گم صاحب وبلاگ كس ديگريست و دوم اينكه فقط تا پايان امسال مي نويسم دليل انكار:اين اعتقاد رو دارم كه نوشتن سخته و خيلي از وقت و انرژي آدم رو مي گيره حتي اگر بخواهي كپي پيست كني و همين الانم من تبريك مي گم هر كس را كه مدت مديدي است دوام آورده و يادمه در شروع وبلاگ هم به اين مسئله اشاره كرده بودم. چون خدائيش برام خيلي سخته اما از طرفي اصرار تعداي از دوستان همينطور صاحب اين وبلاگ كه بالاخره يه روز خودم افشائش مي كنم يا حسب الامر جناب رامين شجاعي كه حتي اگر شده ماهي يك پست بزنم و ابراز محبت بعضي ديگه از دوستان و باقي قضايا و اينكه هنوزم كاملا از گير دادن به اين آقاي عزيزالهي دلمون خنك نشده و در آوردن حرص بيشتراز بعضي ها كه با ما خيلي لجند موجب شده ادامه بدم فعلا! به هر حال ميون اين همه جدي نويسي بايد انگار كمي شوخي و خنده هم باشه خوب مي دونم اصلا هم مهم نبوده براتون اين چيزهارو گفتن ولي خوب بايد موندنم رو يه جوري ماست مالي مي كردم و...تا بعد سالي پر از شادي ،سلامتي و....پر از شقايق داشته باشيد كه تا شقايق هست زندگي بايد كرد فرشيد
|+| نوشته شده توسط فرشيد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
دايي علي نويسنده وبلاگ وزين تاريانا(كه بالاخره ما نفهميديم دايي علي هستند يا علي دايي !كه اگر دومي باشند يك جلسه از كوه محروم ميشوند ) بهمراه دوستاني چون استاد مشولي و غيره پايه گذار يك گردهمايي وبلاگنويسان در توچال گرديدند (كه در نوع خود كار قشنگ و زيبايي بود) فلذا راهنماي برنامه و مديريت اجرايي آنرا به سر كار خانم فراهاني واگذار كردند كه خوشبختانه همگي سلامت به پايگاهها و پشت مونيتورهاي خود باز گشتند علي ایحال هر كس يا قلم خود بخشي از اين گردهمايي را گزارش نمود اما بخش مهم گزارش اين صعود را ما تنظيم كرديم كه به بصر شما مي رسانيم توضيح: اين صعود را در قالب اردوهاي مهد كودكي تنظيم نموديم ساعت نه شب شير خوارگاه(پناهگاه شيرپلا) نويد: مامان آنا اين حامد حصاري شكلاتاي منو ورداشته نمي ده آنا: حامد يه دقيقه بتمرگ! بده اون شكلاتاشو بعدشم من گفتم كيسه خواب بيار! تو كيسه حموم آوردي؟ مشولي :مامان آنا من يه آهنگ بزنم توي ده شلمرود رو بخونم؟ آنا: نه عزيزم وقت خوابه پاشو مسواكتو بزن بخواب ديگه سالي يه بار كه بايد دندوناتو مسواك بزني اونطرف هاله با ساجده سر يه عروسك دعواشون ميشه شروع مي كنند به كشيدن موهاي هم عزيزالهي: اي بابا دعوا نكنيد حاج فرشيد داوودي رستگاري منم آنا: عبدي جان اي بابا گور باباي اين فرشيد صلوات سواشون كن هاله بده اين عروسكشو هاله:آخه من از اين عروسكهاي بندري خيلي خوشم مي آد محمد سلامت:مامان آنا من سوسيس بندري مي خوام ياالله آنا: بفرما هاله ور نپري تو! يه لحظه ساكت شيد من با دايي تون و دو تا بزرگتردو كلوم در مورد اين وبلاگنويسي حرف بزنم حامد: مامان آنا ديروز اين رضا آموزگار مي گفت اصلا اين گروهتون بزرگ نيست تازشم آنا:عيب نداره حامد جان بچه هست ديگه حالا يه چيزي گفت بهنام:تازه بشير گنجي هم لج كرد نيومد كلي بغض كرد ولي عزيزالهي: اين بشير گنجي رو بياريد من دو تا كشيده بزنم تا بفهمه يه من ماست چقدر كره داره ضمنا دايي علي بابا ميزباني نا سلامتي اين بچه ها خوابيدند بريم بيرون يه قليون بزنيم آنا:اي بابا عبدي جان اين چه حرفيه خدا لعنت كنه اين فرشيدو( بعد يواشكي در گوشش ) راستشو بگو خودت فرشيد نيستي؟ عزيزالهي :اي بابا نه والله نه بالله ولي شما هم كه هي به اين فرشيد فحش بده خون كه نكرده بدبخت بهنام:دادش نويد مامان آنا هميشه مي گه انبررو تو آتيش بزاري گربه دزده خود ش خبر ميشه ديدي اين آقاي عزيزالهي يهو سرخ شد بلند گوي پناهگاه:دكتر عباسي! دكتر عباسي هر چه سريعتر به بخش كودكان آنا:دكتر جون دستم به دامنت اين دختر بچه حالش بده دكتر:اوه احتمالا مريضه بايد زود ببريمش دكتر آنا:دكتر جون منم مي دونم مريضه بعدشم پس شما چي هستيد؟ دكتر عباسي:من كوهنوردم! دايي علي:اي بابا عباسي !خب دكتر هم هستي زود باش دست بكار شو دكتر:الان يه آمپول بهش مي زنم مستان خانم ميشه سر مريضو نگه داريد تا من اين آمپولو بهش بزنم راستي مستان خانم بانك پارسيان وام خريد مطب نمي ده؟ آنا:ليلا بگير بشين اينقدر شيطوني نكن ميگم دكتر به تو هم آمپول بزنه !اي بابا نويد چرا ديوار صاف رو بالا ميري غلط نكنم در آينده صخره نورد بشي،ساجده عزيزم تو هم از بالاي ديوار بيا پايين مي بيني دايي علي؟ اين بچم ساجده چه كم حرفه فقط از ديوار صاف مي ره بالا مشولي اونور سه تارشو برداشته مي زنه و مي خونه امشب مي خوام مست بشم عاشق يك دست بشم آنا: (مي آد گوش مشولي رو مي گيره مي گه) بچه جان اين حرفا به تو نيومده يه خورده رو بدم تو هم مي گي وبلاگ فقط آنا پورنا گيري كرديم ها صاحب شيرخوارگاه(پناهگاه): اي بابا خانم اين بچه هارو ظفتو رفت كن ببين كي اومده اينجارو خيس كرده آنا: اوا خاك عالم ببخشيد بچه اند ديگه آنا: مستان ؟ مستان: آره دكتر جون ميتونم يه وام با شونزده درصد سود برات جور كنم اما بايد پورسانت ما هم محفوظ بمونه خب زندگي خرج داره ديگه مي دونيد كه؟ آنا: مرده شور ببرت مستان ذليل مرده پاشو به جاي اين تجارت! يه كم كمك من كن ببين اين جا پوشك بچه دوساله كوهنورد پيدا نميكني بياري بدي من!اوا آقاي داورپور سلام شما كجا اينجا كجا؟ داورپور: سلام به نظر شما حيف شد من رفتم؟ عزيزالهي: بابا آقاي داورپور اين تيارتارو اين رضايي در آورده اين حرفا چيه دكتر : خانم آنا حال مريضتون بهتره ويزيت من ميشه پنج هزارتومن آنا: وا!! آقاي دكتر مگه سر گردنه است شما هم داريد سو استفاد مي كنيد ها تازه من پونصد تومن بيشتر ندارم اينم از مامانم گرفته بودم برم قله دكتر:باشه بده از هيچي كه بهتره آنا:آخ بميرم احسان(سالاروند) تو چرا تك وتنها اونجا نشستي عزيزم چرا نمياي با بچه ها بازي كني؟ احسان:(با بغض)من هي نگاتون مي كنم شما هي به من نگاه نمي كني عزيزالهي:خبه پسره ي لوس و ننر آنا خانم اينو بدش من يك كشيده بزنم بفهمه دنيا دست كيه دايي علي :خوبيت نداره عبدي جان شما چه زود از كوره در ميري ضمنا چاي رو هم هورت نكش عزيزالهي :آنا خانم اين چيزارو شما انداختي تو دهن اين بچه ها، ها ساجده:ها با من بوديد؟ آنا: عزيزم نه! اين ها از اون ها، هاي بندري نيست محمد سلامت:من سوسيس بندري مي خوام آنا:لااله الا الله نويد:عمو عزيزالله شما قليون بكشيد منم مي خوام عزيزالهي:پاشو بچه اين چيزا به تو نيومده خانم فراهانی بياييد اين بچه هاتونو از تو دست و پا جمع كنيد اه اه دماغشو نگا كن فين كن !دايي علي يه دستمال كاغذي بده آنا: شرمنده همين فردا صبح بر مي گرديم پايين بچه ها همگي همو بغل مي كنند با گريه نه ما نمي آيم تازه دوستانمون رو ديديم نتيجه گيري:زندگي پر از طراوت دوستي است كافيست آغوش بگشاييم |+| نوشته شده توسط فرشيد در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
منبع :كش رفته ازكوه انتظار خدا متعلق به افسانه با كمي تصرف و تخلص خواندن اين مطالب براي متاهليني كه اين هفته مي خواهند بدون همسر به توچال بروند را توصيه مي كنيم قوانين ده گانه كنترل زن
یکی از مواردی که در بسیاری از ورزشها حائز اهمیت بوده کنترل زن و یک برنامه سركاري گذاشتن مفید ايشان برای یک ورزشکار است یک سنگنورد یا هر ورزشکاری که تمایل دارد سنگنوردی بکند و يا كوه برود يا فوتبال و بيليارد و يا....استغفرالله! با وجود داشتن زن نمی تواندشناگر! خوبی باشد و روی کیفیت انجام تمرینات بدنسازی! هم تاثیر می گذاردبه همین منظور مطالبی را با عنوان طراحی برنامه منطقی برای پيچاندن زن و جيم شدن از دستشان در نظر گرفتيم و ده قانون که توجه و اجرای این توصیه ها میتواند در این زمینه اطلاعات کاربردی محسوب شود رامطالعه می کنیم . هنگامی که در صدد طراحی برنامه كنترل هستید ابتدا باید با توجه به سن ، قد و چهار چوب استخوانی ايشان ، زن مطلوب را انتخاب و سپس سرعت كنترل زن را معین کنید برنامه ازدواج موقت به مدت طولانی ، از نظر علمی جایز نیست و ممکن است خطر ناک باشد . برنامه های ازدواج موقت ، باعث کاهش مقدار زیادی منابع مالي، عقلي ، عمري ، ذخایرطلا و جواهر و دیگر بافتهای پولي شامل ( حساب پس انداز بانكي ) می شود و کاهش منابع مالي را به حداكثر می رسانند . ازدواج دائم به تراكم زندگي افزوده و ليكن موجب كاهش وزن به مقدار زياد مي شود و این کاهش وزن که بر اثر افزایش هزینه مالي رخ می دهد ، مربوط به زن چربی دار است . یک ازدواج متوسط که با یک برنامه ورزش استقامتی همراه شود و همزمان با آن عادتهای پولي نیز اصلاح شود ، مفید ترین روش برای كنترل زن است . به هر حال زن نباید بیش از یک بار به همسري آدم در آيد. به طور کلی هر کس که در صدد کنترل زن خود است ، باید ده قانون را در این مورد به خاطر بسپارد تا بتواند براحتي به كوهنوردي خود بپردازد: ١- اضافه زن ، الزاما به معنی پولداري نیست . زن ، شاخص مناسبی برای تعییين ميزان منابع مالي نيست در هر صورت برا ي راحت به كوه رفتن هفته اي يك دست لباس و هر ميهماني نيز يك دست بخريد و تا مي توانيد لوازم آرايش با مارك مكس فكتور خريداري كنيد و به ايشان بدهيد 2-تامين چشم هم چشميهاي مرسوم خانمها در جهت پوززدن اقدس زن دادش خودتان توصيه مي شود 3-احترام و تكريم مادر زن در حد اعلا(متاهلين عزيز ميدونم اين عمل چقدر زجر آوراست ) 4-تحويل گرفتن برادر زن و خوش وبش كردن با ايشان هر چند اين عمل حالت تهوع به شما ببخشد 5-روفت وروب ،ظرف شوئي،غذا پختن توسط شما از مكانيزمهاي خوب در كنترل زن است 6-هفته اي يكبار به رستوران رفتن و عقد قرارداد و مشترك شدن پيتزا فروشي سر محله، اين
عمل در تمييزشما به طعم غذاها كمك خواهد كرد و بيشتر از اينها قدر غذاهاي بيرون را
خواهيد دانست!
7-مجوز بدهيد به ايشان(هرچند مجوز شما هم لازم نيست)اينكه هر وقت با دوستانشان خواستند هر جا برند و لي شما براي نيم ساعت حتما اجازه بگيريد اين عمل به ايجاد حس تفاهم در زندگي مشترك كمك شاياني مي کند ۸-دروغ نگوييد اما لازم نيست هر راستي را هم بگوييد روزهاي جمعه به ايشان بگوييد به نماز جمعه مي روم اما سر از كوه در آوريد و موبايل خودرا راحت خاموش كنيد و چنانچه پرسيدند چرا موبایلت خاموش بود بگوييد وسط نماز نميشه موبايل روشن گذاشت 9-يك ماشين بخريد به نامش تا با خواهر ومادرو برادر خود برن خوش باشند تا شما هم به كار خود برسيد 10-مقداري از پول بي زبان خودرا خرج زيور آلات كرده هم جيب طلا فروش را پرکرده اید و هم دل خوشکنک برایشان ساخته اید
توصيه ها 1-به مجردها:ازدواج نكنيد 2-به متاهلها:در اسرع وقت طلاق دهيد 3-به خانمها:هيچگاه زن نگيريد نتيجه گيري :من كوهنوردم؟متاسف مي شوويم |+| نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
وچون كوهيان چند دسته شدند و هر كس به فرقه اي گراييد و تشتت چنان شد كه در خوانش اورست زارعي به سوي دگر شد و اورست نوردان به خانه ماندند و كار را به اردوي دوم كشاندند پس مريدان بر خاستند و به نزد شيخ فرشيد صاحب رساله طنزه الجبال شدند شيخ در زاويه نشسته بود و لپ تاپ گشوده بود و با( زيد )خود چت مي نمود و تابه آورده بود و مخ زيد را در آن ريخته و با تخمم مرغ همساز نموده و كباب تيهو به كنار و گاه تبسم مي نمود و گاه لقمه اي از نان و كباب مي ربود كه به ناگاه مريدان به يكباره شرفياب شدند و سلام عرضه داشتند شيخ دست پاچه شد في الفور لپ تاپ وانهاد و طعام گوشت به زير نهاد و فرياد بر آورد منزل را كه بياوريد آن دوغ مارا تا با خيار كنون آب دوغي ساز كنيم و نان خشكيده اي در آن فرو بريم از بهر تهذيب نفس! كه اين بماند از بهر ثواب آخرت .پس روي نمود بر مريدان كه اي نابخردان بي مهابا بر من فرود آمديد و ما داشتيم هامشي بر رساله طنزه الجبال خود مي زديم و فدراسيون را نقد مي كرديم و امور كوهنوردان را رتق و رئيس فدراسيون را فتق مي كرديم ..پس لختي رخصت دهيد كلام به آخر رسانيم پس به آهستگي يك پي ام داد زيد خود را، كنون نامناسب است ساعتي ديگر آن شو تا مخت به نيكي زنيم وآنگاه روي كرد به مريدان وفرمود بگوييد گفتند اي شيخ چه مي گوئي از تشتت ميان كوهيان و تو چه كس را ارجح مي داني تكيه زند بر اريكه فدراسيون كه گياه شناسي از تيم ملي هوائي به تيغ نقد سپرده وپنبه اش را نواخته. شيخ فرمود: اگر اين شخص گياه شناس است در كوه! چه مي كند؟ وي را گوييد كنون درخت خانه شيخ شما هرس مي خواهد خيز بجاي انتقاد درخت شيخ هرس كن كه شاخه و برگ فزون شده و خرج آب ما فزونترو به خانه همسايه شده است و ما ازبراي هرس ناچاريم به بالاي آن رويم و خانه همسايه ديد زنيم و نامحرم را محرم كنيم و اين از شرع خارج است و عذاب آخرت است كه مريدان گفتند: اي شيخ وي پيشه اش اين نيست كه نامش و كنيه اش گياه شناس است شيخ گفت مي دانستيم خواستيم فراست شما بيازمائيم ليك ما هوايي را ارجح دانيم و مريدان اين نظر بريد كه فتواي ما اينست مريدان گفتند فتواي شيخ نافذ ليك از چه روي فرمود نان به نرخ روز خوري! كه گفته اند آنكه نان به نرخ روز خورد تواند گوش خلق نيك برد و بدانيد كه شيخ هوايي از بدو تولد به كوه شد و چون به گاهواره بود و نه ماهواره!كه اين از اطوار بيگانگان است و ما مولتي ويژن آنرا ديده ايم و بر خود لرزيده ايم ! تا زبان گشود گفت (انا رئيس الجبال كبير)و چون از وزارت طرق و شوارع آمده است،! طرق، نيك شناسد و چون به جهاد بوده و جهاد از فروع دين است از مردان نيك است و رئيس سازمان هم كجاوه وي بوده و كوه مي خواهد سر سفره مردم بياورد و بودجه به سي برابر كند تا همه نيك بخوريم و بياشاميم و دانيد استقلال از جام باشگاههاي آسيا بيرون رانده شد تا لنگيان نيكو كيفي كنند! ليك آقا جاني در ميانه جواني بدين نائل شده است و در مدت 13 سال خوب فدراسيون را دور زده است و كوهنورد به ادم داده است و چنگال در بدن او فرو برده است و در عكسي ديديم كه شكم فربه كرده و ديگر توان كوه ندارد و همچو كشاورزي به مشاورت ندارد. پس مريدان بگفتند اي شيخ وي كنون سرپرست است و فردا هيچ اميدي نيست فرمود: بگوييد منتقدان را از مربيان و همنوردان كه كمي صبر كنيد كه شيخ هوايي از خاصان است و چون توانست راي آورد و اين به شوراي نگهبان هم هيچ ربط ندارد پس از براي ماندن منافع نزديكان تامين كند و رياست را به منافع! نزد همه تقسيم كند و گياه شناس را گوييد تو كه گياه شناسي پس داني چگونه بايد دانه كاشت و داشت و سرانجام برداشت كه گفته اند كنون چون صبر كني ز غوره حلوا سازي و از اين نمد بهر خود كلاهي نيكو سازي پس زبان به نقد مسپار كه اگر رئيس شود گوش ات به نيكي كشد مگر اينكه ديگر تورا اورست نياز نباشد وباز مريدان گفتند ا ي شيخ چه مي گوئي از عزل و نصبش فرمود هر آنكه را عزل نمود از ايادي استكبار است و دوم خردادي و مهدورالدم و كشتن ايشان ثواب آخرت و نيك فرجامي است و هر كه نصب نمود ياران تشعشع نورند و از استكبار بيرونند و نه اينكه تو اين فكر كني همه اينها از براي استقرار خوداست و جمع نمودن راي به وقت انتخاب! كه شيخ ما به نان خشكيده اي قانع است بسان ما! و شيخ فرشيد فرياد بر آورد پس چي شد اين قاتق ما ! مريدان قانع شدند و از درب خارج شدند و شيخ سفره بار دگر بگسترد و كباب تيهوبر دندان كشيد كه رعيتي سلام كرد و گفت اي شيخ خداوند شغل من سلامت رساند و اين تحفه بر شما نشاند پس شيخ خشنود شد و دراين حين زيد آن لاين شد و شيخ به لپ تاپ شد |+| نوشته شده توسط فرشيد در شنبه دوازدهم اسفند 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
جناب رامین شجاعی ممنونم از این همه بذل محبت جنابعالی و یک تشکر ویژه از شما بابت پستی که برای این حقیر در پاسخ ابهامم در وبلاگتان زدید اینکه وبلاگ این حقیر و نوشته هارو بنا به درخواست سرکار خانم آنا مورد تفقد قرار دادید و انتقادا ت و تعاریف خودرا به زیور قلم شایسته خود آراستید ممنونم جناب شجاعی می دانم و می دانید که همیشه نویسنده از هر جنس و قماش که باشد داستان نویس، مقاله نویس، روزنامه نگار و این کمترین وبنگار قطعا قلمش در فراز و نشیب است و سلایق خوانندگان از جنسهای متفاوت است کسی این را و کس دیگر آن را می پسندد و می دانم که کلام شوخ گاه روحی را می نوازد و گاه روح دیگری را می رنجاند اما رنجش آن نه حب و بغض است و نه از ره كين جناب شجاعی تلاشم اینست که بتوانم محیطی نشاط آور در جهت وفاق میان همین دوستان ایجاد کنم و برای لحظه ای شادی را در دلان خسته اما استوارشان بنشانم و کمی هم به ضعفها اشارت کنم چنانچه برخی نیشها را به این جوانان که فرمودید نوشاندم از برای اصلاح بعضی امور بود وگرنه همشه شان مورد احترام اين حقير و از دوستان ارزشمندم هستند در این پست قبلی خاصه و ساير پستها همانطور که مطالعه فرمودید غرض این بود که انتقادی از خود و خودمان کنم که چرا قدردانی نمی کنیم از رامین شجاعی و امثالهم که تلاش می کنند ،تحقيق مي كنندو تجربیات خود را به رایگان به ما می دهند اما همین ما در وبلاگهای خود نان به هم قرض می دهیم و تعاریفی مي كنيم و کامنتهایی می گذاریم بی ارتباط با موضوع. مثل اینکه چون صاحب این وبلاگ به وبلاگ من آمده و کامنت گذارده نمک گیر شده ایم و از سر رفع تکلیف حتما باید یک کامنت بگذاریم و اگر چنین نکنیم دفعه بعد او به تلافی... چون مبحث به پست مورد اشاره رسيد معروض مي دارم دوستاني كه بعضا كاركتر اين حقير مي شوند در پستها يم و به روشني مي توان از جناب آقاي عزيزالهي و سركار خانم آنا نام برد نه به دليل اينكه اين ضعفها در ايشان و وبلاگشان حتما موجود است بلكه فراگير است و شامل حال خودم نيز مي شود اما استفاده از نام و وبلاگ اين دو عزيز به جهت ارادت و علاقه زياد حقير به اين دو مي باشد و می دانم از من نمی رنجند و خودشان نیک مي دانند چه اندازه در خارج از اين مقال برايشان احترام قائلم هر چند تاكنون توفيق زيارت هيچكدامشان را نداشتم ما باید از دوستی که مطلبی می نویسد چنانچه نظري در ارتباط با موضوع نداريم فقط با کلامی شیرین تشکر کنیم تا خستگی از تن نویسنده خارج شود و نویسنده را به ماندن و نوشتن تشویق کند نه اینکه این کلامها صرفا مختص بعضی وبلاگها شود(این کاهلی شامل حال خود من هم می شود) این حقیر مایل بودم به هر طریق ممکن چند نفری از دوستان پیشکسوت ما حاضر می شدند و در میان وبلاگهای کوهنوردی که تعدادشان محدود است هر از گاهی با نظر جمعی وبلاگی یا وبلاگهايی را كه مطلب یا عکس یا گزارشی قوی انتشار داده بودند بعنوان وبلاگ برتر در آن دوره حالا ماه یا دو ماه بر می گزدیدند و آنرا در تمام وبلاگها اعلام عمومی می کردند تصور مي كنم اين عمل به پويايي و غنا بخشيدن به وبلاگها كمك مي كند ونویسندگان را به شوق آورده و بعضي از وبلاگها را از انزوا خارج و معرفي مي كند. قطعا وبلاگ شما و يا جناب جعفري با آن نوشته هاي به غايت زيبا و عكسهاي چشم نواز مورد به مهري ما است نه آنكه نمي خوانيم بل مي خوانيم سپاس آشكار نمي كنيم جناب شجاعي قطعا تلاش مي كنم اگر ماندگار شدم اين وبلاگ را غنا بخشم و به ورطه اي نروم كه مشمول آن ضرب المثل شوم كه چون قافيه تنگ آمد....و در اين راه قطعا نظرات ،ايده ها و راهنمايي شما و تمامی دوستان در رسيدن به هدف مرا ياري خواهد داد ارادتمند شما و تمام دوستان فرشید |+| نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه هشتم اسفند 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
چند وقت پیش بود دقیقا یادم نیست.این برادر عزیزالهی که ما خیلی با ایشان لجیم و ایشان هم نمی خواهد سر به تن ما باشد وخدا کند همین روزا جلوی لوکس طلایی یک کتک مفصل هم بخورد و ما کلی اینجا کیف کنیم یک آمار تکاندهنده ای را انتشار دادند (گمان کنم در کامنتهای کوهنوشت بود) که از بس تکاندهنده بود ما از اون روز تا الان داریم همینطور تکان می خوریم و از این حیث هم نمی توانیم احساسات خود را ابراز کنیم(این چه ربطی به اورست و این چیزا داشت خودمون هم نفهمیدیم).
در هر صورت موضوع بررسی ایشان این بود که از تعداد وبلاگهای موجود کوهنوردی چه تعداد به خانمها و چه تعداد به آقایان تعلق دارد و سهم آقایان به نسبت خانمها بیشتر است ولیکن با وجود تعداد کم وبلاگهای خانمها سهم خانمها از کامنت بسیار بیشتر از آقایان هست و قص علی هذا فلذا پیرو همین موضوع ما هم مجموع این وبلاگها با کامنتهای ایشان را بررسی کردیم و نتایج زیر حاصل شد فرض کنیم رامین شجاعی یا یک کوهنویس متخصص دیگریک پست تخصصی بزندمثلا این پست "نکاتی در مورد صعود گرده در زمستان"که اطلاعات و تجارب خوبی انتقال داده باشد مجموع کامنتهایی که طی سه ماهی که این پست می ماند چهار عدد و بشرح زیر است اوه چه جالب آنارشیست رفتی خارج نشستی نفست از جای گرم بلند میشه آخه نمی دونی زمستون آدم باید زیر کرسی باشه تا اینکه اینجور جاها بره کسب در آمد اینترنتی چیزی برای از دست دادن در وبلاگ زخم خورده عشق! برزوم سر بزن و اما از آنطرف وبلاگ صغرا خانم یک پست انتشار می دهد بشرح زیر دیروز با شمسی و اقدس رفتیم کوه آش رشته هم بردیم جاتون خالی پیاز داغ وسیر فراوونم زده بودیم خیلی خوش گذشت هوا سرد بود و آش چسبید. قرار شد دفعه بعد کبری رو هم ببریم منتظریم ببینیم تصمیم کبری چه خواهد شد.اه این کبری هم از زمان دبستان ما هنوز نتونسته یک تصمیم درست و حسابی بگیره ظرف نیم ساعت تعدا د شصت کامنت برای ایشان گذارده می شود و بعد از آن به یک کامنت در هر دقیقه می رسد این کامنتها بشرح زیر است وای عزیزم می دونم چه حس جالبی داشتی آش رشته تو اون هوا واقعا که.... عزیزم جای مارو خالی کردی؟ وای چه گزارشی واقعا می تونه کوهنوردی جهان رودر زمستون متحول کنه می دونی همیشه دوستت داشتم اینها برا تو یگانه دختر کوهنورد دوستت دارم عزیزم بوس وبلاگ فقط صغری جون وای عزیرم این سرمارو چطور تحمل کردی واقعا که کوهنوردی عزیزم صغری جون با یه مصاحبه اختصاصی موافقی من از دشت شقایقها آمدم تا بگویم دوستت دارم شقایق من لینکت کردم عزیزم ضمنا ایمیل و آفت رو هم چک کن عالی بود راستی حاضری رهبری صعود مارو به اورست متقبل شی مواردی که خواستی به روی چشم بهم زنگ بزن موافقی یه برنامه بریم با هم چه شود عزیزم لینکت کردم و همینطور آدرس وبلاگتو دادم به بچه ها همه جا تبلیغ کنند حیف این وبلاگ نیست نتیجه گیری:در مورد هر پست تو کامنت لااقل حق مطلبو ادا کنید
|+| نوشته شده توسط فرشيد در یکشنبه ششم اسفند 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
ده روز پيش بود انگاري. افسانه خانم صاحب وبلاگ وزين كوه انتظار خدا يه پست انتشار داده بود و كلي گله گي کرده بود كه چرا بعضي ها بدون اجازه مطالب ايشون را برداشتند و بدون ذكر منبع و ماخذ نشر دادند و ايشان
ضمن مذمت اين كار از دوستان همنورد هم خواستند در مورد اينكار شنيع نظر بدهند فلذا ما مجموع پست ايشون و کامنتهایی که دوستان برايشان گذاشتند بصورت يك دور همنشيني و به سياق طنز كوه تنظيم كرديم بلكم باعث بشه دیگه دیگران بی ادبانه مطالب رو كش نرند توضيحا توضیحا مي خواستيم به نام ايشون و وبلاگشون اشاره نكنيم اما جون ديديم ممكنه گله گذاري كنند كه اين مطلب مال من بود چرا مجوز نگرفتيد و منبع ذكر نكرديد مجبور شديم نام ايشان و وبلاگشون رو ذكر كنيم افسانه:آنا جون خدا مي دونه چند روزپيش رفتم توي يه دونه ازين وبلاگهاي بي درو پيكر ديدم خيرنديده ها مطلب منو بدون ذكر اسمم چاپ كردند از اون روز خون خونمو داره مي خوره آنا:اي خواهر دست به دلم نذاركه خونه !يه دفعه هم يه گزارشي از من چاپ كردن حتي جاي اسممو عوض كردند ذليل مرده ها. راستي اين گزارش آخري رو تو وبلاگم خوندي همه رو گذاشته بودم سر كار سريالي شده بود کلی هم كامنت گذاشتند. فرشيد صاحب اين وبلاگ عتيقه هست! چي مي دونم طنز كوه، داشت از حسادت چشاش از حدقه در ميومد بخاطر كامنت هام افسانه:ها! آنا جون يه اسفند واسه وبلاگت دود كن والله مردم چشمشون شوره يهو ديدي چشت كردند خير نديده
ها درست نمي گم ري را جون؟ ري را:من كه مي گم يه تخم هم بشكن اينو من تو كتيبه هاي بيستون ديدم برا چشم نظر تخم مي شكونند! داوود:جون آبجي افسانه لب ترکن قريه و قورمه كنيم نالوطيها رو پارسال ما هم يه تريپ رفتيم تو اين وبلاگ مبلاگها ديديم كلي از همين كثافت كاري كه مي گيد توش كرده بودند راستي آبجي افسانه قليون مليون تو دستو بالت نیست ؟مجلس بدون دود فاز نمي ده ساجده:(زير لب)مرده شورببرت فرشيد كه اين چيزا رو تو وبلاگهاي کوه باب كردي(بعد با صداي بلند)آقا داوود
اين چه حرفيه نا سلامتي ما ورزشكاريم بشيرگنجي:افسانه خانم گزار ش صعود زمستوني مارو به بزقوش خونديد؟ افسانه :احسان خان شما كجايي؟ بابا ما از چي حرف مي زنيم شما از چه نوبره بخدا عزيزالهي :في نفسه كار بديه و مابايد عميقا به اين مسئله اعتراض كينم كه.... افسانه :خبه خبه آقاي عزيزالهي پس من دارم روضه مي خونم يک ساعته يه كاره عزيزالهي :بابا چرا مي زني تو ذوق آدم ؟ آنا:راستي آقاي عزيزالهي چرا كامنتيگتون بسته است؟ افسانه:آنا جون عزيزم ! از بحث خارج نشو راستي تو كه بچه ي اراكي چرا اسمت تركيه؟ بشيرگنجي:افسانه خانم بخواي به ما گير بدي مجلسو ترك مي كنم ها عزيزالهي:اي بابا بچه جان چه ربطي به تو داره شيطونه مي گه يك سيلي ...لا اله الا الله ساجده : من از گزارش کوه شب بی عکس ام باز هم به خون ام کن افسانه :ساجده خانم ببخشيدها درسته كه ما همشهري هستيم ولي اين زبون شمارو ما هم سر در نمي آريم و بعد
(يواشكي در گوش آنا) مردم چه تيارتا يي از خودشون در ميارندها حامد:افسانه خانم خيلي خيلي ببخشيدها مي شه يه دقيقه تشريف بياريد وبلاگ من يه نظر بديد ممنون ميشم ها؟ داوود: دكي عزيزاله خان اين بابا چرا اينقد كتابي بلغور مي كنه؟ عزيزالهي:تازه كاره داود خان! يه تريپ كوه مي بريمش با زير پيراهني تا از اين كتابي بودن خارج شه عكسم ازش مي گيريم اما نمي ديم بهش بزنه تو وبلاگش تو خماری بمونه حال مي ده خدا وكيلي بزار يه شعر براش بخونم... افسانه :آقاي عزيزالهي.... عزيزالهي:باشه بابا شما هم كه همش بزن تو ذوق ما سياورشن:به نظر من آدم اين دوره زمونه بايد نوشته هاشو تو بانك نگه داري كنه هم مطمئنه هم سود مياد روش
اونم 17 درصد افسانه:سيا خان بر نخوره بهتون ها ولي مگه پوله (خنده جمعيت) چايتونو بخوريد سرد نشه مشولي:(در حالي كه سه تارشو كوك مي كنه)افسانه خانم بخدا خيلي دلمون براتون تنگ شده يه شب با خانواده شام خوردن تشريف بياريد خونه ي ما خانمم مي گفت خيلي خانم خون گرميند اگه تشريف بيارد بعد شام يه موسیقی زنده هم براتون اجرا مي كنم ولي قبلش بايد بليط بخريد ها ري را:خونتو كثيف نكن عزيزم خدا مي دونه منم دلم خونه از دست اينا يكيش همين فرشيد مثل فضولها دائم تواين و بلاگو اون وبلاگ سرك مي كشه ببينه كي چي گفته خودشو مثل قاشق نشسته ها بندازه وسط خودشو نخود هر آشي مي كنه عزيزالهي:ري را خانم پياده شو با هم بريم پشت سر رفيق ما حرف نزن كه كلاهمون مي ره توهم آنا:(آهسته كنار گوش عزيزالهي)آقاي عزيزالهي لطفا چايي رو هورت نكش ضمنا تو نعلبكي چاي خوردن خيلي بی كلاسيه افسانه :آقاي عزيزالهي شلوغش نكن اصلا از كجا معلوم كه خودتون نباشيد ايران كوه! تهران كوه !حالا هم طنز کوه حتما فردا هم چي ميدونم درد بي درمون كوه حامد:ببخشيد افسانه خانم حالا ميشه يه لحظه بياييد وبلاگ من نظر بديد؟ آنا:آقا حامد شما هم گير دادي ها! ميون هاگيرو واگير تورو خدا بيا زير ابرو مو بگير مردم هم وقت گير آوردند آموزگار:وبلاگ فقط آناپورتا داوود:بينم اين بچه رو كي راه داد اينجا پسر جان بزن به چاك آنا:(با خچالت سرشو ميندازه پايين) اوا آقا داود بزاريد جوون مردم حرفشو بزنه (آموزگار بغض مي كنه و پا ميشه با اشك مجلس رو ترك كنه) بشيرگنجي:(برا دلجويي از آموزگار پا ميشه)رضا جون ناراحت نشو مگه نديدي سهراب گفته بهترين چيز رسیدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سميه:اين ديگه خيلي نامرديه بخدا آدم شرمش ميشه نوشته آدمو مي خورند يه ليوان آبم روش همين ديروز با خواهرم رفتم يه دامن بخرم كلوش! خيلي قشنگه افسانه اگه بياي خونمون نشونت مي دم، مرتيكه رند داشت دولا پهنا حساب مي كرد راستي افسانه اسم اون شامپويي كه گفتي چي بود موهام همش وز مي كنه اعصابم داغونه افسانه:خانمها و آقايون لطف كنيد راجع به اين مسئله من حرف بزنيم داوود:بروبچ خسته نباشيد ما با ايزه بريم آنا:منم كه مشقام مونده هنوزم وبلاگموهم به روز نكردم عزيزالهي:منم پاشم يه سري به اين وبلاگهام بزنم ببينم دنيا دست كيه لامصب يكي دو تا هم كه نيست افسانه :(آهسته در گوش ري را) گمونم طنز كوه هم مال خود ذليل مردش باشه ري را:بعيد نيست خواهر راسيتش از اين جونور هر چي بگي بر مياد سميه:ساجده جون اگه كار نداري يه توك پا بيا بريم تا لوازم آرايشي سر كوچه مي خوام يه چيزايي بگيرم افسانه:(با خودش)ترو خدا مي بيني همه رفتنو علي موند حوضش مارو باش به كيا دلخوش كرديم پاشيم برم يه سرچ كنيم ما هم چند مطلب بدون ذكر منبع و ماخذ كش بريم بزاريم تو وبلاگمون ختم جلسه
تذکرغیر اخلاقی:بعد از ظهر در جلسه انجمن کوهنوردها مراقب باشید سوتی ندید که من همه تونو زیر نظر دارم یه وقت سوژه نشید
|+| نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه یکم اسفند 1385 |
آرشیو نظرات |
|
در راستا ی گزارش برنامه کوهنوردی بعضی از دوستان که در وبلاگهاشون انتشار می دهند وخوردن و خوابیدن و راه رفتن خود را به تفضیل توضیح می دهند بدون اینکه انتقال تجربیاتی داشته باشند و نکات آموزشی در آن بگنجانند و یا گزارش طوری تنظیم شود که جذاب و خواندنی شود و همه ما در رودربایستی و با بی حوصله گی می خوانیم و یک کامنت می گذاریم که به به عزیزم چه گزارش جالبی فلذا ما هم تصمیم گرفتیم یکی از گزارش برنامه صعود خودمان را که حاوی نکات آموزنده بسیاری است بر خلاف گزارش آنها !انتشار دهیم تا هی شما کامنت بگذارید و ما هی نتوانیم احساسات خودمان را ابراز کنیم توضیحا این گزارش صعود دوم ماست اولش تو یکی از همین وبلاگها بوده اسم وبلاگ الان یادم نیست! و دیگر اینکه تشابه گزارش و احیانا افراد کاملا اتفاقی است! بعد تماس حاج اصغر اخوي اقدس خانم عبدي از هيات بد جور هوس كردم بار ديگه بعنوان يك حرفه اي قله اي رو فتح كنم بعد از اون فتح موفق اولي مطمئن بودم كه این بار هم مي تونم اين بود كه به فکر فرو رفتم ُبعد با بي حوصله گي كانال ماهواره رو عوض كردم ساعت از 12 هم گذشته بود نه اين كانال حال نمي ده اه اينم كه همش شوهست آهان مولتي ويژن واي خدا اين خارجيها چه بي حيا هستند اينا چيه دارند پخش مي كنند شرم آوره ! به هر حال با هر زوري كه بود ماهواره رو خاموش كردم ابتدا براي اين صعود بايد ننه ام رو راضي مي كردم طفلي بابا كه بي خيال بود اجازه همه تو خونه دست ننه ام بودچه ميشد كرد اينو مي دونستم كه زن ذليلي تو ايران داره بيداد مي كنه در هر صورت پاشدم رفتم ننه ام رو از خواب بيدار كردم با غرو لند پا شد كه چه مرگته؟ منم قيافه بهروز وثوقي تو فيلم رضا موتوري به خودم گرفتم گفتم ننه مي خوام برم كوه جون ننه كه مي خوام دنياش نباشه نه تو كارمون نياری ها ای كه هي مصبتووو. ننه ام گفت: خاك به گور نصفه شبي منو بيدار كردي كه بري كوه به درك هر طبرستوني مي خواي بري برو! ذليل مرده و اينجا بود كه من از اين همه تفاهم بين مادرو فرزند لذت بردم و به نفس گفتمان در گرم تر شدن کانون خانواده و حفظ ارزشها پي بردم! آخرش هم گفت: ننه يه پونصدي لب طاقچه هست اونم بردار. از پنجره خونه بيرون رو نگاه كردم چه برفي ميومد خدائي خيلي ستم بود كه تو اين هوا بخواي بري كوه اما چه ميشد كرد من يك حرفه اي بودم پس موبايلمو برداشتم و به دوستم يه اس ام اس دادم آخه اونم خيلي حرفه اي بود .نوشتم فردا كوه با حاج اصغر طلبه اي بسم الله اونم يه اس ام اس داد كه يه جوك بود! واي چقدر بي ادب اما كلي خنديدم خواستم بعنوان يك حرفه اي كم نيارم اين بود كه يه اس ام اس توپ براش فرستادم اما بلافاصله اونم يكي ديگه فرستاد . الان بحث پوز زني بود و بعنوان يك كوهنورد حرفه اي نبايد كم می آوردم !اين بود كه یه اس ام اس دادم به بچه ها هر چي جوك جديد داريد سند كنيد انگار همه بيدار بودند و هيچكي خواب نداشت آقا آني اس ام اس بود كه مي اومد پوز زنون شده بود حسابی.خلاصه تا سه شب طول كشيد و بالاخره تسليم شد اما يه عكس سند كرد برام كه واقعا شرم آور بود و من بعنوان يك حرفه اي خيلي خجالت كشيدم گفتم بابا فردا صبح زود كوه با حاج اصغر اخوي اقدس خانم هياتي طلبه اي؟ گفت: آره كي و چه ساعتي بريم گفتم: توچال ساعت ده صبح میدون سربند . حالا بايد كوله ام رو مي بستم خب ببينم چي مي خوام قليان با تنباكو دو سيب تو اون هوا خيلي فاز مي ده لباس كافي و زيرپيراهني !آهان براي اينكه اونجا يك عكس بروس لي وار بگيريم بزنيم سر در وبلاگمون ُتخته نرد و ورق يك دست .حكم رو كم كني خيلي حال مي ده اونروز هفت هيچ برو بچ رو روشونو كم کردیم ُ ضبط پر تابلُ کاست به تعداد كافي ُپوشك بچه آخه يه وقت ديديم كسي بچه دو سالشو آورده كوه بي پوشكي نمونه ما هم كه مرام اين چيزا ُدوربين نه اين بايد عمدا جا بذارم خونه اگه يه وقت نشدو حال نداشتيم به برو بچ بگيم چون دوربين جا مونده مجبور شديم بر گرديم خب دوربين به درد اين كارا هم مي خوره! آهان زير شلواري واسه شب ماني و يه دست لحاف دوشك ! ننه اون لحاف دوشك من كو؟ كدومو مي گي ننه انداختم بشورم يه دونه ديگه داريم نيم داريه اونو ببرُ ننه لحاف دوشك نو نبري تو خاك و خولا ضايع ميشن ها. خلاصه كوله رو بستم اما اينبار حواسم بود كه كوله خواهرمو اشتباهي نبرم آخه دوبار اشتباه واسه كوهنورد حرفه اي مثل من افت داشت بالاخره صبح اول صبح ساعت ده با اون دوستم زديم به كوه اول ولنجك يه كله پاچه توپ زديم بازم به حساب من آخه اون دوستم از من حرفه اي تر بود منم كه پونصد تومن بيشتر نداشتم و بعنوان يك حرفه اي هم نبايد جلو دوستام كم مياوردم اين بود كه ساعتم رو اونجا گرو گذاشتم و اومدم از كله پزي بيرون که دوستم گفت بيا يه عكس بگيريم كه من ييهو ديديم دوربين روجا گذاشتم و مجبور شديم بر گرديم و من وجدانم راحت بود كه چون دوربين جا مونده مجبور شديم برگرديم نتيجه گيري 1-هروقت حال نداشتيد كوه بريد دوربين خودتونو جا بگذاريد 2-از هر هياتي كه زنگ زدند زود كوله تون را نبنديد ممكنه از هيات پنج تن آل عبا برا ختم انعام تماس گرفته باشند 3- هر گزارشي كوهي ارزش نوشتن نداره مثل همين گزارش نکته اخلاقی:سعی کنید در گزارشهایتان به انتقال تجربه و نکات آموزشی بهای بیشتری بدهید.
|+| نوشته شده توسط فرشيد در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
|
||
يكي از راپورتچي های ما اخيرا مقادير متنعابهي راپورت بصورت خفيه از وبلاغهاي جبال نوردي براي ما ارسال نموده كه ما هم در اينجا به بصر همه مي رسانيمآزاد کوه:وبلاگباشی. جبال نورد و فتوغرافچی ماهر که دست به قلم زیبائی دارد و اخیرا یک نامه خطاب به میرزا رامین خان شجاعی نوشته که ما خیلی خوشمان آمد و خدا خدا کردیم حالا که نمی توانیم تا بلاد اجنبیه بریم لااقل تا علی آباد کتول برویم بلکم این حاج عباس خان یک دانه از همین نامه ها برای ما بنویسد ما هم کلی کیف کنیم تهران كوه:كماكان بصورت خفيه مطالب از اينور و آنور كف مي رود و به تماشا مي گذارد و اخيرا هم با غمپاني والت ديسني قرار دا بسته و سينما توپغراف نمايش مي دهد به رايگان و ما يك قسم كارتونيش را ديديم و کلی هم خنديديم و اخيرا هم چند قامنت بصورت طعنه به رئيس فدراسيون در وبلاغجات نشر داده مي گويند چون در ايران كوه عظيم شماتت شده بود تهران كوه را با مديريت جديد براي رعيت مفتاح نمود و داد يك فتوغراف با زير پيراهني بصورت بروس لي وار سر در وبلاغ در برف به تماشا گذاشتند و ما جاي ايشان اينجا كلي يخ كرديم آنا پورنا:كه مي رود به يك موضوع جالب تبديل شود بعد از مدتي ننوشتن و ارزيابي رعييت قامنت گذار تصميم گرفت بنويسد (چه تصميم اشتباهي)يك پست تماشا داده و در آن سناريوي يك سريال ايراني نشر داده كه خانم عبدي يا اقدس خانم از هيات يك فقره راپورت به ايشان داده كه بايد بيائيدو ما روي شما چرتكه انداخته ايم و جز نفرات ما هستيد و ايشان سعي داشتند ابوي را به نحو مقتضي راضي نموده تا بصورت خفيه نرود و بعد از كلي تلاش در مي یابند كه خانم عبدي از هيات پنج تن آل عبا براي ختم انعام تماس گرفته تا يك فقره دعا با هم برگزار كنند و كلي هم قامنت براش گذاشتند رعيت كه طفلي! سرود كوهستان:كه به سياق سابق لينك مي دهد به اين و آن و يك دفعه نيز از طرف رعيت شماتت شد و ايشان در پاسخي منطقي برايشان شكلك در آورده چند فقره مصاحبه شيخ ما را نشر داده و وبلاغ مارا هم معرفي كرده كه از اين بابت ما خيلي خوشمان آمد و هي كيف كرديم وتازه لینک ماراهم داده اند و این موجب می شود زین پس ما هی در مناقب ایشان حکایت نشر دهیم و تعریف و تمجید کنیم برج سينا:گوئي رعيت بد جور در خال و پول ايشان نواخته كه عظيم دلتنگ شده اند و گفته اند فعلا چيزي به تماشا نمگذارند و عده اي قامنت گذاشتند كه برگرد پشيمون ميشي آخر و به سياق فيلمهاي ايراني بمون مرد و بميرم برات بوده . يك فقره فتوغراف هم تماشا داده كه مردي تنها در حال قهر مي رود كه شايد خودشان باشند ولي ييهو دوباره اومدند الله اعلم داستان كوه:كه چندي قبل ما يك بيوغرافي در احوالات ايشان تحرير نموديم كه هم خومان و خودشان كيف كرديم فعلا هم نشسته در بلاد اجنبيه و مك دونالد مي خورد و كوكا مي نوشند مباح جات! كما في السابق مودبانه گير مي دهد به اين و آن ضمنا ما نديدم هيچ فتوغرافي در وبلاغشون به تماشا بگذارند حفظهم الله ضمن آنكه باشقاه آرش که مال خودشان است را هم به تيغ نقد سپرده اند و اين نشان از آن دارد كه به هيچ تنابنده اي رحم نمي كند چه رسد به رعيت جماعت و جبال نورد سرپهنه گي:كما في السابق مكنونات قلبي را بصورت كلمات غريبه كه نه فارسي است نه انگريزي و نه افرنسيه و فقط رسمالخط آن به عجم مي خود مي نويسد و گاهي از گنو هم مي گويد كه ما بعضا مقادير متنعابهي وقت صرف مي كنيم و به قاعده دويست بار مي خوانيم تا يك كلمه اش را در يابيم كثرالله امثالهم بلك راك: كه در تحريريه ی بهنام خان عندليبي سرآمد بلبان پارسي گوي به چاپ مي رسد چند فتوغراف زيبا تماشا داده است و در آن يك فتوغراف غريبه به تماشا گذاشته است كه يك نفر بصورت معلق از روي پلي بر روي رودخانه آويزان است و دل ما هري ريخت خدايش نگهدارش باد همينطور نقدي آزاد زده بر حوادث كوهنوردي نقدستان و يك كلمه قصار آورده است كه متاسفانه حوادث كوچك باعث مرگ آدمهاي بزرگ مي شود حفظهم الله كوهنوشت: ميرزا حسين خان راپورتچي معروف به کارشناس تشخیص هویت كه از اطراف و اكناف راپورت مي دهد و تمام آنها را بصورت خفيه از اينور و آنور كش مي رود ليك با ذكر منبع و ماخذ و گاهي خود تحليلي بر آن مي نهد وچند روز پيش يك فتوغراف تماشا داد كه ما خيلي خوشمان آمد و آن يك سرباز اجنبي بود كه حمار مراد خان را سوار بود و به طرف رعيت تير مي انداخت و گوئي مقرر كرده اند تركش آنها را همين روزا سر ما بريزند تا آندم كه ما فغان بر مي آوريم انرجي هسته اي حق مسلم ماست معاذالله. گویا میرزا حسین خان توسط برخی تهدید شده است که در جهت هم هوایی در ارتفاعات فدراسیون هیچ لینکی به طنز کوه ندهد در غیر این وجه با توبیخ کتبی درج در دوسیه مواجه خواهد شد نقل است كه منتقد ادبي اديب الممالك فقط در اين وبلاغ قامنت مي گذارد به سياق خودمان در زمان ماضي تاريانا:كه ما از اسم وبلاغش خيلي خوشمان مي آيد باز هم به سياق سابق يك گزارش سفر نوشته به قاعده چند صفحه كه از بس طولاني بود به سفر نامه ماركوپولو مي ماند وليكن ما نفميديم ايشان نامشان دايي علي است يا كنيه شان يا اينكه دايي تمام رعييت هستند كثرالله امثالهم كلاغها:نوشته فرامرخان نصيري از وبلاگباشي هاي جنجالي كه چه مي كنه با اين كوه حفظهم الله و بعضا حکایتهای حاشيه اي جالبي كه مطبوع طبع ماست به نشر مي رساند خاصه فتوغرافهاي مراسم كه كلي كيف دارد براي ما اخيرا يك مطلب نشر داده كه هم سياهكل را به رعييت تبريك گفته و هم بيست و دو بهمن و ما نفهميديم بالاخره به چپ مي زند و يا به راست و عظيم ميان وبلاگباشي جسارت دارد كه به هر كه خواهد با نشان گير مي دهد نه مثل ما كه بصورت خفيه مي نويسيم و اخيرا هم وبلاغ ما رو معرفي كردند كه ما كلي از اين حيث كيف كرديم و هي نمي توانيم بسان بانوان صعود به اورست احساس خودمان را ابراز كنيم كوهنوردي:رضا آموزگار از نوباوگان وبلاغها كه از اسما وبلاغها يك كوه ساخته بود در وبلاغش و مدتي جوگير شده بود و هي بجاي اينكه بگويد وبلاغ فقط طنز كوه مي گفت وبلاغ فقط آناپورنا و ما نفهميديم اين وبلاغ آنا پورنا چه تحفه نطنزي است كه ايشان چسب شده اند به ايشان و رعييت معروض داشت بعد آن مصاحبه با صاحب وبلاغ كذايي فعلا به سكوت رفته اند و مي گويند وبلاغ همه بجز آنا پورنا و ظريفي بگفت اگر بودش با ديگرانش ميلي چرا سانسور كرد وبلاغ ليلي فانوس كوه:كه بي برقي و در تاريكي نيكو چراغي در جبال است .از بلاغهايي كه اشعار نيكو عظيم نشر مي دهد و ما كيف مي كنيم و مي خوانيم آنها را. چندي است يك پست نشر داده به مضمون بنام خداوند و عظيم خلق الله را در معني آن سر كار گذارده اند لااله الا الله فالوده:كه ما نمي دانيم رعيت در سوز سرما چطور آن بالاها مي تواند فالوده خورد كه ايشان نام وبلاغ خودرا فالوده گذاشته اند شايد از آن جهت است كه همه چيز را بهم مي پالايند و پالوده اي ساز مي كنند فالوده وار و مدام حکایت مي کند از كيف كردنشان و دل ما را آب مي كند بي انصاف فانوس:مليكا خاتون دخت وبلاغنويس يك فتو غراف از قبرستان ترسا به تماشا گذاشته است كه دل ما هري ريخت و از ترسمان نتوانستيم تحليلي بر آن نهيم جز اينكه كل نفس ذائقه الموت و تا صبح خواب هوایی را دیدیم که جلوی هوای مارا از برای تنفس می گیرد و ما هی می میریم كوه در من:حاج مهدي معماري كه جبال را در خود ديده اند و نام وبلاغ خو د را چنين گذاشته اند يك خاطره از بي انصافي رعيت گفته اند كه دل جبال نوردان را بدرد آوردد وما اول فكر كرديم كار خوشان بوده و كلي ناله و نفرين كرديم بعد ديديم خير كار رعيت دگر بوده كلي دعا و استغاثه و استغفار كرديم نوپتسه :كه گاهي به سياست مي زند و اين كتاب كفر آميز قلعه حيوانات را هم خوانده اند يك موسيقي از اجنبي بر بلاغشان دارند كه ما كلي كيف مي كنيم و هي كيفمان را نزد همه ي رعيت بروز مي دهيم و گاه ساعتها وبلاغشان باز مي گذاريم و روزي صد بار عاشق دختر شاه پريان مي شويم گاهي فتوغرافهاي جذابي نشر مي دهد در خور حفظ هم الله كوه قاف:نيكو وبلاغ تخصصي از مربي نسوان در اورست است كه نمي دانيم الان چطور به ايشان گير بدهيم اما يك فتو غراف تماشا داده اند كه عده اي كلنگ طلايي گرفته اند ليك توجه نكرده اند بايست جايزه (كلنگ زن) طلايي را به عده اي تو مملكت خودمان جايزه داد كه آنرا برداشته اند و به جان اين سر حداد افتاده اند در مورد ساير وبلاغها چيزي نيست بگويم( مگر آني كه جا مانده است )به جهت اينكه فعلا در خلسه بوده و هيچ نشر نمي دهند باشد كه فعال شوند و ما عظيم گير دهيم ايشان را. مصادف با بیست و چهارم محرم الحرام سنه ۱۴۲۸قمری |+| نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
|
||
|
با توجه به اينكه اين روزها بازار مصاحبه داغ استُ همچنين اخيرا سرپرست فدراسيون طي مصاحبه اي با روزنامه ها از برنامه هايي گفته اند که با محاسباتی که ما کردیم عملي شدن آن با حداكثر زمان ممكن باز يك بيست سال به طول مي انجامد و ما(ما:عنوان خبرگزاري) هر چه چرتكه انداختيم با ابلاغ سرپرستي موقت ايشان جور در نيامد اصلا هم به ما چه ! ما مصاحبه مطبوعاتي اخير ايشان را به سياق طنز كوه تنظيم كرده ايم از نظرتان همين جوري هي مي گذارانيم ما:سرپرست عزيز شما از كي كوهنوردي رو آغاز نموديد سرپرست: ضمن انكار هوكاست و كوبيدن مشت به هان ياوه گويان شرق و غرب اين حقير از دوسالگي كوهنوردي رو آغاز نمودم اما بابام بخاطر وجود رفقاي ناباب نمی گذاشت تنها برم و چون كوله هم نمي تونستم حمل كنم منو تو كوله يا آغوشي مي گذاشتند و مي بردند اينه كه من كوهنورد شدم ما:خاطره اي هم از آن دوران داريد؟ بله چون من دو سالم بود و غذا خور نبودم و فقط شير مي خوردم شيرو خشك هم كه ايادي استكبار مثل الان تو بازار نريخته بودند و كوه هم كه مي دونيد سوخت وساز و كالري و اين قرطي بازيهايي كه اين روزا در آوردن توش زياده به خاطر همين بابام گاومون رو هميشه با خودش كوه مياورد و هي شیرش مي دوشيد مي داد به من مي خوردم .اينه كه من كوهنورد شدم ما:گفته ايد از كشتي و دو و ميداني هم سر رشته داريد چطور به اين رشته ها رو آورديد؟ سرپرست:من هميشه دوست داشتم قله ها رو فن سالتو بزنم برا همين هم رفتم و كشتي ياد گرفتم و چون بخش اعظم جواني ما در رژيم غاصب و دد منش و بعثي! پهلوي بود و ما هميشه بايد برا يك لقمه نون مي دوديم اينه که دونده هم شدم.مشگل نان الحمدالله در اين دولت براي ما مرتفع شد و ما دو را كنار گذاشتيم و اين بود كه من كوهنورد هم شدم اما بعد انقلاب چون مدام مشت محكم به دهان ياوه گويان شرق و غرب مي كوبيدیم بوكس هم آموختم . ما:چطور شد ايده راه اندازي كوهنوردي در وزارت راه به ذهنتان رسيد؟ سرپرست:والله اونجا كه بوديم هر چي به راههاي كشور نگاه مي كرديم پر چاله و چوله و پستي بلندي بود و همش بايد بالا و پايين مي رفتيم و لذا تصميم گرفتيم گروه كوهنوردي راه اندازي كنيم تا بتونیم از این پستیها و بلندیها عبور کنیم و تازه در مصرف سوخت هم صرفه جوئي كنيم ما:از رفاقتتان و چگونگي آشنایی با مهندس علي آبادي بگوييد؟ سرپرست:از زمان جنگ و پشت لودر در جهاد. آخه ما سنگر سازان بي سنگر بوديم يه روز رفتيم يه سنگر بسازيم..من با لودر يه تپه بزرگ درست كردم علي آبادي هم اونجا بود بعد من يیهو يه جستي زدم رفتم بالا تپه علي آبادي گفت به به تو كوهنوردي اگه من يه روز رئيس تربيت بدني بشم تورو سرپرست فدراسيون كوه مي كنم اين شد كه اين طوري شد. ما:شما از برنامه هاتون اينه كه مي خواهيد كوهنوردي رو فراگير كنيد ميشه بيشتر توضيح بدهید؟ سرپرست:بله مثل رئيس جمهورمون كه نفت رو سر سفره هاي مردم آورد !ما هم قصد داريم كوهها و قله هارو سر سفره مردم بياريم تا مستضعفاني كه پول ندارند لوازم گرون کوه رو بخرنند بتوانند براحتی توي خونه از كوهها استفاده كنند ما:اما شما سرپرست فدراسيونيد و اگر انتخاب نشديد و كسي ديگه رئيس فدراسيون شد چي؟ سرپرست:اولا بنده تمام اين برنامه هارو در همين دو ماه انجام مي دم و هيچ كاري هم نداره فوت آبه. اما در مورد انتخابات كي گفته من انتخاب نميشم؟ امر كرده اند بايد انتخاب شويم كه مي شويم ما:شما تقاضاي سي ميليارد تومان كرديد يعني بودجه فدراسیونو خواستيد سي و سه برابر كنيد چطور دولت و سازمان تربيت بدني اين پولو تهيه كنه؟ سرپرست:از صندوق ذخيره ارزي بر مي داريم ما يه صندوق داريم تو خارج كشور بهش مي گن ذخيره ارزي هر چي بخوايم زودي از اونجا بر مي داريم خيلي توش پول داريم ما:گفته ايد كه ايران رو مي خواهيد به مركز كوهنوردي خاورميانه تبديل كنيد چطوري؟ سرپرست:خيلي راحت يه هفت هشتا قله ديگه مي سازيم و جذب توريسم مي كنیم بسيار راحته .مثلا به مردم مي گيم نخاله هاي ساختمانيشون رو دور نريزند و بيارن يك جايي كه ما بعدا اعلام مي كنيم بريزند و يك تل بزرگ درست كنند بشه قله !بدون خرج! و ارز آوري هم داره تازه شم. وحتما هم از مشابه خارجيش بهتر خواهد بود. ما:گفته ايد كه دو مدرسه كوهنوردي در زاگرس و البرز مي سازيد ديگر چه برنامه هايي داريد؟ سرپرست:ساخت چند مهد كودك چون خودم هم از دوسالگي کوهنوردی رو شروع كردم ُدانشگاه ،پارك شهر بازي وغيره از برنامه هاي ما هست تازه سرويس رفت و برگشت هم مي گذاريم تا خانواده ها راحت باشند و بعد در آينده اينها را لژيونر مي كنيم تو باشگاهای اروپایی مثل همین علی کریمی تو باشگاه بارسلونا! ما:چطور در اين مدت كم مي خواهيد اين سي سالن سنگنوردي را بسازيد؟ سرپرست :بسيار راحت و سريع سی تا سوله مي زنيم چند كاميون سنگ هم توش خالي مي كنيم برن جوانها سنگ نوردي كنن ما:چه برنامه اي برای جذب جوانان به كوه داريد؟ سرپرست:با ايجاد موارد انگيزشي در كوه مثل ساخت سالنهاي بيليارد .كلوپ فوتبال دستي،پيتزا فروشي كه من عاشق مخلوطش هستم،بوتيك برا خانمها و فروشگاهاي لوازم كودك وغيره باعث جذب جوانان خواهيم شد. ما:فروشگاه لوازم كودك براي چه؟ سرپرست: چون من خودم از دوسالگي كوهنوردي رو شروع كردم مي دانم كودكان چقدر در كوه مشگل دارند از قبيل نبود شير خشك و پوشك و اين چيزا كه اين را هم ما حل خواهيم كرد ما:با تشکر از مصاحبه تون |+| نوشته شده توسط فرشيد در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
ما در كنا رجميع وظايفي كه در كوه داريم بعنوان يك كوهنورد پيشرفته با فضوليهاي گسترده بخشي از وقت گرانبها رو صرف پاسخ به سوالات همنوردان عزيز مي كنيم كه در ذيل متن پرسش و پاسخ به نظرتان مي رسد
فضول عزيز علت آمدن آقاي هوائي با تله كابين به توچال ناشي از كوهنورد نبودن ايشان نیست مگر نديد گفته اند از دوسالگي كوهنوردي مي كردند بلكه اخيرا در حال صعود به كي 2 دچار آسيب ديده گي شدند چون قله را در حركت يك ضرب بالاي سر بردند و دچار كمردرد شدند ضمنا ايشان آبي هستند يا قرمز ما نمي دانم و به ما هم ارتباط نداره كه قرمزته بابا! دوست عزيز شما بي جا كرديد از مصاحبه ي ديروز آقاي هوايي خنده ات گرفت توي مملكت ما همه چيز ممكنه ضمنا ايشان مي دانند 30 ميليارد تومان چقدر پول است . جناب آقاي خمار عزيز دلم اينكه فرموديد خود مهندش هوايي گفته مي خواد اشتعداد هارو شناسايي كنه منژور شما نبودي بازم اكس زدي انگار
همنورد عزيز بله شما براي دوست شدن با آقاي هوايي هم بايد بلد باشي در ارتفاعات خوب هم هوايي انجام دهيد هم در فدراسيون مثل بعضي از همكاران ايشان كه اينكار را به خوبي انجام دادند. همشهري عزيز آقاي بشير گنجي ننوشتن ايشون فعلا بعلت تهديد مافياي كوه نيست بلكه خسته شدند، عاشق شدند چي مي دونيم همين چيزا ديگه.
محمود عتيقه نژاد عزيز بابا انكار هولو كاست هيچ ارتباطي با كوه و كوهنوردي نداره عجب گير كرديم ها ضمنا به ما چه چرا داور پور رفت عجبا! فاتح اورست عزيز اينكه آقاي زارعي به اردو نيومده دليلش را ما هم نمي دانيم حالا شما ازكجا مي دانيد ايشان چون ديده بودجه فدراسيون زياد شده دارند قيمت بالا مي برند عبدالله جان براي اردو اورست ده هزارتومان را بايد به حساب فدراسيون واريز كنيد نه كميته امداد ضمنا اين دو جا با هم تفاوت دارد.
غضنفر عزيز
خري را كه در كوهنوشت ديديد و يك سرباز امريكائي روي آن نشسته ملوس خر گل مراد نيست اين همان خر مراد است كه فعلا ايشان و دولتشان سوارندو ما خيال مي كنيم به گل ماندند همين الان هم تو مملكت خودمان خيلي ها سوارند ما بي خبريم نمونه اش همين...لااله الالله خانم ف.ت.ج.چ .خ اينكه هر آي دي در بلاگفا انتخاب مي كنيد قبلا بنام يوزر ديگه اي به ثبت رسيده ناشي از اشگال در سيستم شما نيست سند بلاگفا را كلا به نام آقاي عزيراللهي زدند برويد جاي ديگه وبلاگ بزنيد آقاي هول عزيز بابا جان اون مصاحبه قلابي بود! كدام تاريخ عروسي و كدام كارت! كه مي گوييد چرا به شما نداديم اصلا عروسي اي در كار نيست جناب شكاك خير اينكه ما از بعضيها تعريف مي كنيم و از بعضيها نه ناشي از اخذ زير ميزي نيست توصيه هم قبول نمي كنيم ولي قيمتي را هم كه پيشنهاد داديد خدائي خيلي كم بود انگار از اوضاع بازار و قيمت گوجه فرنگي بي اطلاعيدها!
|+| نوشته شده توسط فرشيد در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
گویند روزی شیخ حسین هوائی در زاویه نشسته بود وملعبه فوتبال پرسپولیس و استقلال را از آنتن قمر مصنوعی نظاره می کرد و مدام تخمه می شکست وبه اطراف و اكناف پف مي كرد و غريو مي آورد كه اس استه و خدا خدا می کرد پرسپولیس سه بر صفر بازنده شود تا این لنگیهای ضایع حالشان تو قوطی شود که دق الباب شد و فوجی از مریدان وي از فدراسیون کوهنوردی به نزد وی شدند و سلام عرضه داشتند و گفتند ای شیخ چه می گوئی در مورد فتح اورست به بار دیگر؟ كه کنون جهانیا ن منتظرند تا نسوان این سرزمین فتح الاورست کرده و باز هم اولین باشند ومشتي محكم به دهان ايادي استكبار باشد شیخ مشوش شد و نعره بر آورد که مگر نمی بینید دارم ملعبه فوتبال می بینم که مریدان بگفتند ای شیخ تقصیر از ما ندانيد که کنون عده ای از نسوان و رجلان به بالای توچال شده اند و می خواهند عضو تیم ملی شوند تدبیر چیست و شیخ فرمود به ایشان بگوئید با دعوت از لژیونرهايی چون کریمی و مهدوی کیا ایشان جائی در تیم ملی ندارند پس مریدی عرضه داشت شیخ ما به سلامت باشد منظور تیم ملی کوهنوردی است و زیر لب بگفت بابا خدا رحمت کند حاج صادق را و شیخ بگفت چه گفتی که مرید متوحش ندا داد هیچ ای شیخ سلامتی خداوند فدراسیون کوهمان را از باریتعالی مسئلت نمودیم پس شیخ مریدان را بگفت کجاوه ای نیکو از تله کابین توچال فراهم آورید تا با منزل زود به نزد ایشان شویم و کوهنوردان را بگویید چون شیخ ما عظیم به کوه می شود یک چندی است زانو درد دارد و لذا از اين جهت است که با تله کابین به کوه شده اند .في الفور مریدان اسباب و اداوات ایاب و ذهاب ایشان مهیا نمودند و به نزد کوهنوردان شدند و در طرفه العيني در توچال جلوس نمود و گفت بپرسید از من کنون که میان شمایم اما قبل از آن بدانيد كه ما نافي "هلو كاستيم "چنانكه صاحب هاله نور به قاعده سه گز در سه گز به حريمش فرمودند. پس کوهنوردی گفت ای شیخ چه می گوئی از ده هزارتومان که از ما ستاندند از برای این اردو و آیا نیک است که بیش دهیم؟ پس شيخ گفت مگر نشنیده اید که گفته اند هر که بامش بیش برفش بیش و چون اورست بام دنیا است هر که بیشتر دهد عضوتر است چرا که فدراسیون هم خرج دارد هم برج و کوهنوردی گفت ای شیخ خرجش را دانیم اما برجش چیست؟ که شیخ گفت برجش همین هزینه تله کابین ما و اینترنت کوهنوشت و قص علی هذا کوهنوردی از نسوان گفت ای شیخ دگر چه کنیم که بلکه انتخاب شویم پس گفت اي منتقد ادب صفت كنون مراقبت كن تا اينان اختلاط نكنند كه گفته اند آنانكه در هم آميرند ومخلوط شوند از صعود به اورست مغفول شوند گر هيچكس اين پند نشنيد و كار نبست گوششان پيچانيد تا عبرت سايرين شوند و گفت گر توانید با یکی از دست اندرکاران تزویج نمایید تا انتخاب شما سهل شود و كوهنورد گفت کنون ای شیخ اگر آن مرد قبلا تزویج نموده بود چه؟ و شیخ گفت ای بی خرد مگر ندانید شارع مقدس تا چهار تا فی الدائم مجاز دانسته و هر که سر کشی نمودی مجوز سیاست داده پس بيم به خود راه ندهيد كه نيكو راهي است کوهنوردی دیگر بگفت ای شیخ آيا تحریم کنندگان حذفند؟ و گفت تا چه پیش آید اگر استعداد داشته باشند و حق فدراسیون را بجا آورند و به نزد ما شوند و طلب بخشش کنند و پدران پولدار داشته باشند و طبابت به رایگان کنند ما در کار ایشان تجدید نظر کنیم کوهنوردی دیگر پرسید ای شیخ زارعی چرا نیامد؟ پس شیخ گفت کنون ناز می ریزد و بازار گرمی می کند و بر قیمت می افزاید مصاحبه می کند و از پر شدن تقویم می گوید او را هم ساکت خواهیم که که ما تدبیر بسیار داریم كوهنوردي گفت اي شيخ سايرين فاتحين قبلتين! به كجايند پس كنون؟ و گفت يكي را حاج صادق داد به ارتفاعات ادمش كردند و آن يكي را به شوي داديم و ديگري راباز به آشپزخانه فرستاديم يكي را وبلاگ داديم و يكي چون طبابت دندان مي دانست داديم تا دهان خلق خدا نيك سرويس كند و عجيب است كه دگر رضائي هم خبري از وي نمي دهد كوهنوردي گفت اي شيخ ما به جبال شديم از دو مسير يكي طولاني و سختر آن يكي نزديك و سهل تر اين به عدالت نباشد؟ گفت اي بي خرد اگر عدالت نباشد نجابت است و ما رسم اختلاط جز به تزويج مجاز ندانيم بانوئي گفت اي شيخ كنون زنان ما عنوان اولين زن مسلمان را يد ك كشيده اند و ما مي خواهيم اولين باشيم تدبير چيست؟ گفت نيكو سخني است اين صعود را با چادر انجام مي دهيم و نامش را مي گذاريم اولين زنان صعود كننده با چادر و اين چند مزيت دارد يكي اينكه حفظ حجاب و عفاف كرده ايم و يكي هم كه ديگر نياز به خريد چادر از براي استراحت در شب نباشد . پس شيخ در گوشي پرسيد از رضائي كه نتيجه ملعبه فوتبال چه شد گفت 2 بر صفر استقلال جلو هست و شيخ گفت اي حسين آبيته يا قرمزته كه حسين گفت همانا آني كه شيخ ما بر سبيل آنست و شيخ لبخندي بزد و بگفت احسنت آبيته نيكو مريدي هستي و رو كرد به جمعيت و گفت ما الان كار داريم و كلي داشتيم در منرل رتق و فتق امور كوه مي كرديم لذا اين اردو را همين جا بگذاريد تا يكي بهتر برگذار كنيم و غايبان را داغ كنيم و دعا كنيم در امتحاناتشان صفر شوند و ما هم به سرا شويم و كوه تدوين كنيم بسان تدوينگران فيلم و گفت رضائي بگوييد سريع كجاوه تله كابين مارا بياورند تا به نيمه دوم برسيم و ايشان جلسه را با كلام آبيته به اتمام رسانيد |+| نوشته شده توسط فرشيد در شنبه چهاردهم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
اين نزديكها سرزميني است كه كام خشك كودكي را نه با جرعه اي كه با تير سه شعبه اي دريدند شنيده ام كه گريه كودكان گونه شان را تر نکرد و چشمان در حسرت قطره ي اشكي خیره بود آب در چشمان هم كيميا بود هرزه گان حريم يار دريدندو دست ساقي بريدند و اسب به پيكر ها تاختن وپا هاي غريزه چه داند بر چه مي كوبد و كام خشك زمين را با خون سيراب كردند شنيده ام كه شبيه ترين مردم به او را .رخش با تيزترين تيغ دريدند وآسمان و آسمانيان غمگینانه گريستند شنيده ام ملعبه ي كودكي را سر بابا قرار دادند و خرابه را خوابگاهش و زنجير به پاي نحيفش كشيدند و هيچكس شرم نكرد از نگاه معصومانه اي
و شنيدم كه عشق را ذبح كردند و گفتنش چه ديدي گفت نبود جز زيبائي شهادت سالار شهيدان تسليت باقی بقایتان و باشد تا پایان مراسم سوگواری دعا کنید مارا هم
|+| نوشته شده توسط فرشيد در شنبه هفتم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
|
||
في احوالات رامين خان شجاعي ديلماجباشي
رامين خان شجاعي ديلماجباشي از نوادر جبال نوردي بود و عظيم جبال مي رفت و جبال مي دانست و بعض اوقات در راس گروه مي شد و به جبال مي شد و اختلاط مي نمود جبال نوردان را و ليك مراقبت مي نمود كه خوب مخلوط نشوند تا منتقد ادبي وي را به چالش نكشد. گويند انگريزي نيك مي دانست و تا مي شنيد سريع بر گردان مي نمود آنسان كه روزي براي اخذ جواز اقامت به سفارت بلاد دشمن امريكا شده و تا قنسول را بدید گفت : (can you speak english)ا و ميگويد نمي دانم چرا سفير به من گفت (just get out)و هنوز هم نمي داند چرا وي را از در براندند وليكن همشيره و منزل را ويزا همي دادن و وي را را بيرون راندند همي تر، پس زانسان به همه بگفت چون به موطن عظيم عشق مي ورزيم نرفتيم (حفظهم الله )و مانديم از اختلاط مواظبت نمائيم. گويند انگريزي نيك مي دانست و مي نوشت و تلميذ مي كرد و تا طفلي از مكتب خانه از وي مي پرسيد في الفور ديكشنري مي گشود و بعد ساعتي ترجمت مي كرد آورده اند كه روزي طفلي از وي پرسيد (whats your name)و ايشان در برگردان بماند و چون به تنگ آمد نعره بر آورد كه اين از كلمات عبري است و مرگ بر اسرائيل و زين پس اين سوالات در ام القراي اسلام ممنوع و بايست هفت روز و هفت شب مدام روزي هزار بار استغفار كني بل كمي از گناهت بخشوده شود.گويند چنان در ترجمت سزيع بود كه به محض اينكه كتابي انگريزي بدستش مي رسيد سريع آن را به دارالترجمه سر محل دادي و به نام خود نشر دادي الله اعلم گويند رامين خان كثرالله امثالهم تلمذ مهندسي كرده بود و روزها و شبها خيابانها و كوها را گز مي نمود و در عدد پي ضرب نمودي و ارتفاع اورست بدست آوردي چونان كه روزي كوه بچه گان را فرياد بر آورد كه بالاخره ارتفاع اورست را در آورديم و كوه بچه گان غريو بر آوردند بابا ايول تو ديگه كي هستي گويند شبي به ميهماني شده بود و از اطمعه و اشربه و تمامي ماكولات مباح عظيم خرده بود و چون به منزل رسيد آروغي شگرف ساز نمود و گفت امشب بايد فدراسيون آقاجاني را نقد كنم و كاغذ و دوات برداشت و نوشت ليك فردايش منقد ادبي اديب الممالك صد صفحه پاسخ وي تقرير نمود و همين شد كه شهر و ديار و وبلاغ و جبال و جبال نورد به آشوب كشيده شد و همه گان به جان هم افتادن و ايشان هر دو نيكو خنده اي نمودند و منتقد را گفت عجب حالي كرديم بابا. آورده اند كه از آنروز به بعد عباث جبال نورد مشهور بنا به توصيه منتقد اديب الممالك مشغول تف زدن به خاك از براي ساخت ملاتي نيكو مي باشد تا گل بگيرد در هر چي وبلاغ است . گويند در باشقاه دماوند فعاليت مي نمود و بعد مدتي به آرش شد روزي كوه بچه گان گفتند اي شيخ نام دماوند را از چه سبب براي اين باشقاه انتخاب نمودند پس كمي تامل و تعمق كرد و گفت والله ما هم نمي دانم اما گمان كنيم از روي بطريها آب معدني كه ما هم خورده ايم و نيكو طعمي دارد بر گزيده اند و كوه بچه اي گفت اي پير و اي مراد آب كه طعم ندارد و رامين خان بگفت آفرين خواستيم دانش جبال تو بيازمائيم گويند در نزد جبال نوردان به پيشنهاد الدوله نقاد هم شهره بود و به همين جهت لوح نوشتي به نام داستان كوه در ملعبه بيل گيتس راست نمود و در آن قصه ها بسيار گفت از جك و لوبيا ي سحر آميز تا آليس در سرزمين عجايب، قصه ي پر غصه ي حاج صادق و نقد منتقد منطوق كه آخري را خودمان نفهميديم چه بود شهره است يك چندي است به ينگه دنيا رفته است از براي ديدار منزل و ليك در آنجا هم دست از سر وبلاغها ي كوه بر نمي دارد و مدام نقد مي كند نقدستان خدايش حفظش كند مطابق با چهارم محرم الحرام سنه 1428 قمري |+| نوشته شده توسط فرشيد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
اين روزها به ميمنت مديريت صحيح در ورزش كشور و همچنين در بخش كوه وكوهنوردي و همينطور خدمات صادقانه حاج صادق و تلاش همكارانمان در فدراسيون در هم هوائي با هوائي الحمدالله حوادث كوهنوردي هم كه به زير صفر رسيده و تنها مشگل كوه فقط همين است كه حيف شد داورپور رفت فلذا با عنايت به فراغت همكاران ما در كوه و وبلاگنويسي چون مطلب مهم ديگري نمانده اين طفلكي ها هم به ساير امور جزئي و خير مي پردازند(مثل خودم) از جمله مصاحبه زير كه ما متن آنرا اينجا منتشر مي كنيم جند روز پيش رضا آموزگار به آنا پيشنهاد داده بود كه يك مصاحبه با ايشان انجام دهد(بعضي ها خيلي بيكارند ها) و ليكن نامبرده امتناع كرد ما خودمون نشستيم و يك مصاحبه خيالي ايشان با ايشان را راه انداختيم كه ملاحظه مي كنيد(بيكارتر از اونها مائيم) آموزگار:ضمن اينكه وبلاگ فقط آناپورنا و با خوشامد گويي به شما ممكنه كه خودتونو معرفي كنيد آنا:(با كمي حركات موزن چشم و ابرو)من آنا هستم آموزگار:(برا لحظه اي پخش زمين مي شود)ممنون ما هم همين اعتقاد را داريم كه وبلاگ فقط آنا پورنا ضمنا منم 22 سالمه و درس هم مي خونم بچه خوبي هم هستم پارسال هم معدلم بيست شد بابام يه دوچرخه برام خريد اينقدر تند مي ره راستي شما چند سالتونه؟ آنا:من بيست سال و يه خرده مه آموزگار:ديشب مامانم مي گفت اين آنا خيلي دختر خوبيه منو ياد جواني هاي خودم مي اندازه راستي آنا كوهنوردي رو كي و از كجا شروع كردي؟ آنا:از بچگي و رو كول بابام بعد كم كم از پشت بومها بالا مي رفتم كه سر اين هم يه دفعه كتك سيري از مامانم خوردم آموزگا:النكاح سنتي..يعني منظورم اينه كه شما قصد ازدواج داريد انشالله بزودي من مي خوام سر كار برم يه حقوق خوب هم بگيرم آنا:واه واه ازدواج با اين مردهاي پر مدعاي ايراني سي سال! ولي شما دعا كن بخت منم وا بشه ديشت رفتم امامزاده محلمون 100 تا شمع نذر كردم ولي كلا خير! فعلا قصد ازدواج ندارم آموزگار:آني جون ببخشيد خانم آنا شما غير كوهنوردي به ورزش ديگه اي هم علاقه داريد آنا:البته فوتبال اونم گل كوچك و تيغي بچه كه بودم زياد بازي مي كرديم تو خاطرات يلدا هم گفته بودم اتفاقا يه دوست هم داشتم اسمش يلدا بود زياد بازي مي كرديم اسب سواري هم دوست داشتم اما چون تو دهمون اسب پيدا نمي شد الاغ سواري مي كرديم آموزگار:شما بچه كجاييد مگه؟ آنا:من بچه تهرانم اما اصليتم مي گن فراهان اراك هست البته درسته كه من مدت كوتاهيه از اراك به تهران اومد م اما جدو آبادم مال اراكه نه خودم ها، ضمنا به موطنم خيلي عشق مي ورزم اما خوشحالم كه بچه تهران شدم آموزگار:بله منم بچه تهرانم وضعمون هم بد نيست خدا بخواد كارم كه درست بشه مي خوام ازدواج بكنم راستي آنا خانم شما كيس مناسب سراغ نداريد؟ضمن اينكه وبلاگ هم فقط آناپورنا آنا(كمي سرخ و سفيد مي شود)والله مورد كه زياد هست اما چشم اگر كسي به نظرم اومد مي گم يه كم هم دوروبرتون رو نگاه كنيد(اينم كه دوزاريش كجه) به هر حال به مصاحبه بپردازيم آموزگار:تفاوت سني براي شما مشگلي ايجاد نمي كنه آنا:تفاوت سني چي؟ آموزگار:هيچي در مورد اينكه چه سني رو براي كوهنوردي پيشنهاد مي كني...د؟ آنا :مي دوني سن زياد مهم نيست طرف بايد اخلاق داشته باشه ضمن اينكه مامانم هميشه آروزي خوشبختي منو تو كوه مي كرد آموزگار:تحصيلات شما چيه؟ آنا:من دارم فوق ليسانس مي خونم تا حالا هم صدبار مشروط شدم البته به خاطر كوه بوده ها آموزگار :با تشكر از شما به خاطر اين مصاحبه امشب مامانم اينهارو مي فرستم آنا:واسه چي؟(با خشم) آموزگار:(بادستپاچه گي)هيچي واسه ي ادامه مصاحبه همين! |+| نوشته شده توسط فرشيد در دوشنبه دوم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات |
||
|
|
||
|
یک ماه و ده روز بود! نه انگار دو ماه ده روز بود که مدام به این فکر می کردم یک وبلاگ بزنم برای تو! نه اصلا برای خودم اما به خاطر تو.دو هفته پیش بود انگار آره همین هفته پیش بود که وبلاگم را ساختم و نامش را نام تو گذاشتم یادم هست آن شب برف زیادی می آمد و هوا سوز بدی! داشت .حالا هر جا که توی اینترنت اسمت را سرچ کنی وبلاگ من می آید. یادم هست تمام لینک هایم را به اسم تو داده بودم و هر چه آرشیو بود ُخاطرات تو بود عکسی را که بالای وبلاگ گذاشتم یکی از همان عکسهایی بود که تو به من یادگار داده بودی اما نمی دانم چرا وقتی عکست را بالای وبلاگ گذاشتم تو تار بودی و هر چه کردم نتوانستم خوب ببینمت اولین پست را که گذاشتم برای تو بود و در آن نوشتم ...به خاطر تو می نویسم و بعد کامنتها را باز گذاشتم تا ببینی و من ببینم چه نظری می دهی اما یک ساعت بعد بود دقیقا یک ساعت دیدم یک کامنت گذاشتی که فقط اسمت هست و هیچ چیز ننوشته بودی با خودم گفتم حتما فرصت نبوده و فردا ی آنروز و چند روز دیگر فقط تنها مطلبی که پست می کردم این بود که به خاطر تو می نویسم و تو فقط یک کامنت می گذاشتی که اسمت بود و هیچ چیز بر آن نمی نوشتی نمی دانم چرا من جز کامنت تو نام هیچکس دیگر را نمی دیدم دیشب رفته بودم سر حوض وضو بگیرم سوز بدی می آمد برف هم می آمدیاد تو کردم نمی دانم چرا یکهو دلم هری ریخت این بود که برا رفتنت به کوه و سر سلامتیت هزار تا صلوات نذر کردم آخر یکی از دوستانت غروبی گفت صبحی زدی به کوه آخر شب بود رفتم خبر بخوانم دیدم نوشته چند نفر تو کوه دچار حادثه شدند خیلی ترسیدم زودی رفتم به وبلاگم دیدم اسمی از تو نیست غم غریبی به دلم نشست بعد از آن یک پست گذاشتم تو وبلاگم که دوستت دارم اما بعد از آن کامنتی از تو ندیدم |+| نوشته شده توسط فرشيد در یکشنبه یکم بهمن 1385 |
آرشیو نظرات
|
ضمن عرض تسليت به جامعه كوهنوردي به خاطر تولد اين وبلاگ:
دراين مدت فكر مي كنم حدود دو سال حضور ميان شما ،حالا يك سالش كه از چيزي سر در نمي آورديم اما اين يكساله بعضي از دوستان مصر بودند كه اينجانب وبلاگي با همون گرايش كامنت نويسي بزنم(امان از دوست ناباب )اما هيچگاه با خودم كنار نيومدم اونوم به جهت اينكه چيز خاصي به نظر براي گفتن نداشتم اما به هر حال انگار كه بالاخره كوتاه اومدم و تصميم به وبلاگنويسي كردم فعلا تا پايان امسال (خوشحال كننده است نه؟)بعد از اون يك ارزيابي مي كنم و پس از جمع بندي يا ادامه مي دم يا درشو گل مي گيرم اما سبك نوشتارمن توي اين مدت كوتاه فعلا چيزي سواي ساير وبلاگهاي كوهنوردي هست يعني نه تخصصي هستم نه خبري و نه گزارش نويسي و نه خيلي رمانتيك. يك چيزي تو مايه ي شوخي با كوهنويسها و وبلاگها، گير دادن بهشون و گاهي انتقاد در قالب طنز و شوخي و گاهي هم يه كمي جدي نويسي
اما مهمترين دلايلي كه جدا از موارد بالا مرا وادار به وبلاگنويسي كرد بشرح زير است:
1-هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
2-رفيق ناباب(امان از دست ...كه مرا آلوده كوه و كوهنوردي كرد و خدا بگم چيكارش كنه ما داشتيم زندگيمونو مي كرديم .همين روزا هم بالاخره اسمش فاش مي كنم)
3-عقده گشايي، داشتيم دق مي كرديم چرا همه يه وبلاگ دارند الا ما، خصوصااين جناب عزيزالهي كه روزي يه وبلاگ به ثبت مي رسونه
4-ديگه همه از دست منو كامنتهاي من ذله شده بودند و هيچ جا راهم نمي دادند اين بود كه ناچارا اينكارو كردم
5-بيكاري و بي عاري زياد
6-آفت وبلاگنويسي
خاتمه :اول مي خواستيم واسه كلاس هم كه شده هيچ لينكي از هيچ وبلاگي نديم مثل بعضيها! اما ديديم همين طوريش هم كسي تحويلمون نمي گيره شايد اونموقع تو رودربايستي لينكشون يه سري بزنند فلذا هر كي هر لينكي از كوه داره بده فعلا هم آرشيو لينك آناپورنا رو كش مي ريم چون به نظرم كاملتره حسن اينكار اينه كه مي تونم زودي به همشون سر بزنم سوژه بگيرم و بعد گير بدم
دوم: بر خلاف بعضي ها كه كلاس مي ذارند كه خواننده برامون مهم نيست برا من خيلي مهمه و در پايان اين ارزيابي به محض اينكه ديدم خواننده اي ندارم درشو گل مي گيرم و تمام
سوم :باقيش باشه در طول نوشته هاي بعدي بگم الان چيز ديگه اي يادم نمي آد
اما:نوشتن سخت است و هنر مي خواهد .خيلي ها اول فكر مي كنند مطلب زياد برا نوشتن دارند ولي به محض اينكه دست به قلم مي شوند صفحه اول و دوم ته مي كشند اينه كه من به وبلاگنويسهاي دائم به خاطر اين هنرشون تبريك مي گم در انتهاي ارزيابيم به اين نكته هم توجه خواهم كرد.
شاد باشيد

